|
باران؛ صداي غربت ِ
دلهاي خسته است دلتنگي ِ عجيب پنجرهء سرد ِ بسته است تنهاست در نظر كه چنين بيخيال و سرد در دست ِ پراميد ِ ابر ِ تمنا نشسته است باران؛ حضور در دل ِ يك همدم ِ عزيز با لهجهء صميمي ِ تاري شكسته است تاري كه سالها به زير ِ غبار ِ درد در خلوت ِ اتاقك ِ تاري نشسته است باران؛ هجوم ِ رحمت ِ هر لحظهء خدا بر خشكي ِ زمان و زميني كه خسته است يا مرهم ِ دلي كه بُوَد غمسراي ِ عشق در حسرت ِ نوازش ِ گرمي نشسته است 24 ديماه 1388 اميررضا كاشاني
گاهی، دلم برای کسی تنگ می شود گاهی، درون سینه دلم سنگ می شود یک روز غرق درهمه رنگ های تو یک عمر بی حضور تو بیرنگ می شود ۲۰ آبان ماه ۱۳۸۸
پاییز گرم و روزهای تنهایی در انتظار بارش تگرگی سخت بوی نم و رطوبت و شرجی در بندری که گل شکفد به درخت! *** این روزهای خستگی ممتد بی یار و همرهی که شود همدم شاید که عاشقانه کسی آید پنهان شود دوباره غصه و ماتم *** شاید! : همیشه حرف دل عاجز تا قوتی به دلی فزاید باز دانم که جز تو کسی ناید تا گیرم این حجاب پرده راز *** بودی و روزگار به کامم بود رفتی و رفته قرارها از دل کام و قرار عین بودن توست چون کشتی ام که نشسته به گل *** هم راه و هم زبان و هم دل و دین بودی و با تو لحظه ها همه خوش بود رفتی و رفت دین و دل و آیین دانی که چشم تو چه مهوش بود؟ *** برگرد! بمان! تاکه کنی روشن با نور دیده روزهای تارم را باش آنقدر کنار من خسته تا بندم از جهان تو بارم را !!! ۲۷ مهرماه ۱۳۸۸
اي شب از ديدار يار آشنا، لحظهاي نگذشته پنهان ميشوي جاي آنكه تا سحر باشي خموش، مست و پر شور و غزلخوان ميشوي؟ لب نميبندي و تا قصر سحر، گويي از ديوانگيهاي دلت خاطرات خفته ميآيد به ياد، بيجهت زار و پريشان ميشوي اي شب! اي دنياي راز و رمز عشق، در دلت آشوبها داري خموش تا سحرگاهان دگر راهي كه نيست، از چه رو سويش شتابان ميشوي؟ ناز يار و عشوههاي چون تويي، بگذراند لحظههاي آخرم بگذرد شبها و ميدانم يقين، عاقبت از خود پشيمان ميشوي عشق پيماني است با معشوق و يار، بيوفا! بشكسته پيمان ميشوي؟ ماه! اي روشنگر شبهاي تار، چهرهات زيبا و نامت پر بهار در دلت چيزي شبيه آفتاب، همچو او ناب و درخشان ميشوي؟ اي شب! اي دامان امن روزها، خستهام از شادي ايام غم خستگيهايم بگير و خواب كن، ورنه از غمها تو گريان ميشوي با نگاهي ظلمت شب را شكن، زاريم ديدي و خندان ميشوي؟ رفت ايام و دگر پاييز شد، فصل من! فصل خزان عمر من رفتنت مثل تمام فصلهاست، نرم و آهسته، خرامان ميشوي... اميررضا كاشاني – اول مهر 1388
• در درونم دردی است ٢٢/٢/١٣٨٧
نماز ِ عشق میکنم که عاشق ِ محبتم اسیر ِ مهر و رحمت ِ دقایق ِ محبتم زبان چه گوید ا َر کسی نفهمد این سرای ِ مهر یقین بدان که لایقم، که لایق ِ محبتم ١٣٧٩
ای دوست شراب عشق در ساغر کن تو زنده دلی بقای خود باور کن با مستی ِ خود هستی ِ ما را سوزان با هستی ِ خود مستی ِ ما از سر کن ١٣٨٢ |
About![]()
اينكه الان فقط يه مسافرم... يه مسافر تنها!!! آرشيو ماهانهدی 1388مهر 1388 شهریور 1388 پيوند دوستان
گالري عكسهاي اميررضا كاشاني
|