تبليغاتX
مسافـــر تنهـــــا





















مسافـــر تنهـــــا

شــعـر

نشاني ات چنين بود:

"در اين سوي شب نشسته‌ام و تو در آنسوي روز"


يك عمر به دنبالت گشتم تا دانستم:

"هميشه در كنارم بودي"

اميررضا كاشاني

22 آبان 1390


+نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت17:40توسط امیررضا کاشانی | |

تو مي‌روي و من مي‌مانم!


تو تنها مي‌روي يا من تنها مي‌مانم؟


اميررضا كاشاني

20 آذر 1390

+نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت0:46توسط امیررضا کاشانی | |

دلم مي‌خواهد با كسي حرف بزنم... اما نه تو!

دلم مي‌خواهد جايي باشم... اما نه اينجا!

دلم مي‌خواهد در دنيا زندگي كنم... اما نه اين دنيا!


اميررضا كاشاني

12 آبان 1390

+نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان1390ساعت19:36توسط امیررضا کاشانی | |

شب بود و سكوت، تنها و باهم


شب جز صداي سكوت چيزي نشنيده بود

سكوت جز تاريكي شب چيزي نديده بود


رعدي زد و برقي جست...


شب روشن شد!

سكوت شكست!


اميررضا كاشاني

دهم آبان 1390

+نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان1390ساعت14:17توسط امیررضا کاشانی | |

تو هم شكستي!

تو هم زير اين بار ماندي... ترك خوردي از شنيدن غصه‌هايم...

تو هم صبور نبودي!!!


بيست و يكم شهريور ماه 1390

+نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت12:29توسط امیررضا کاشانی | |

من سنگ
تو برگ
آب روان
*
آب آمد، من ايستادم
آب ايستاد، من ايستادم
آب رفت، من ايستادم
*
آب آمد، تو آمدي
آب ايستاد، تو ايستادي
آب رفت، تو رفتي
*
من آرام
تو آرام
آب روان
*
من صبور
تو سبكبال
آب خروشان
*
من سنگ
تو برگ
آب روان


اميررضا كاشاني

ششم شهريور ماه نود

+نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور1390ساعت1:0توسط امیررضا کاشانی | |

سلام


دلم هواي دوردست‌ها را مي‌كند... انگار همراهي نيست! افسوس تو هم همسفر ديگراني!


مسافر! هميشه تنهايي...


گاهي ديگران همسفرند و گاهي همسفره! اما هيچكس با تو نمي‌ماند...


سفرهاي نرفته‌ات هم بي‌خطر!


31 تير 1390

+نوشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت21:31توسط امیررضا کاشانی | |

بر سر بام بلند خانمان، پُر تعلق، بي صدا بنشسته‌ام

مي‌كشم آرام يك جرعه هوا، در درون سينهء بشكسته‌ام

 

پلك‌هاي بسته‌ام را باز هم، لحظه‌اي آرام از هم واكنم

در خموشي‌هاي جنگل‌هاي دور، شايد آنجاها ترا پيدا كنم

 

باز يا بسته تو در روياي من، روبرويم بي‌خيال و بيدلي

بي‌خيالِ گونه‌هاي خيس من، از براي بوسه‌هايم بيدلي

 

مي‌كنم پرواز تا آن لحظه‌ها، لحظه‌هاي بودنم در قلب تو

لحظه‌هايي كه حقيقت بود و رفت، مانده‌ام آيا كمي در قلب تو؟

 

مي‌شود كم‌كم سفيد و بي فروغ، رنگ‌هاي صورت و دستان من

مي‌رود جانم وليكن مانده‌است، يادگار خوب تو در جان من

 

نيست ديگر يك نفس از اين هوا، در درون سينه بشكسته‌ام

بر سر بام بلند خانمان، بي تعلق، بي صدا بنشسته‌ام

 

اميررضا كاشاني

۱۳ اسفند ۱۳۸۹

+نوشته شده در شنبه 14 اسفند1389ساعت23:33توسط امیررضا کاشانی | |

سلام


در آغوش گرفتن! خرامیدن روح است در روح، آنجا که زمان از رو می رود.


تنهایی! خراشیدن روح است با سوهان زمان!


7 دی ماه 1387

+نوشته شده در سه شنبه 7 دی1389ساعت20:3توسط امیررضا کاشانی | |

سفر معنای تمام زندگیست...

کاش همیشه مسافر می ماندم...


+نوشته شده در سه شنبه 23 شهریور1389ساعت11:48توسط امیررضا کاشانی | |

سلام

٨/٨/٨٨ میتوانست یک روز به یاد ماندنی باشد :

اگر از ۵٠ نفرسربازی که در روز ۴ آذر ١٣٨١ در اتوبوس و در هنگامیکه از کرمانشاه به تهران برای پایان دوره آموزشی می آمدیم و با هم قرار گذاشتیم که ساعت ۵ بعد از ظهر ٨/٨/٨٨ دور آبگیر اصلی جمشیدیه کنار هم باشیم حتی یک نفر می آمد.

اگر کسی که مدتها منتظرش بودم که بیاید و میدانست که آنجایم می آمد.

اگر توان تنها بودن را در خود بیش از تقویت کرده بودم.

اگر توقع نداشتم که کسی بیاید.

اما بارش باران تنهایی را زیبا کرد و انتظار را سهل.

 

تصمیم گرفتم تنها باشم و تنهایی خود را باور کنم!!!

 

۰۸/۰۸/۱۳۸۸

+نوشته شده در دوشنبه 18 مرداد1389ساعت13:19توسط امیررضا کاشانی | |

اولین باری که اومدم درست ١٠ شهریور بود و شب بود. اول شرجی و بعد خانم های چادر رنگی که ترک موتور نشسته بودند خاطره ساز شدند. روز اول بعد از مصاحبه عصری رفتیم شهر و دیدم شرجی و گرما یعنی چی!!! همه شرط بسته بودن که نمیتونم تابستون اینجا دووم بیارم... اما آوردم!!!!

یکسال بیشتره که اینجام و فردا روز آخر قراردادمه... بعدش در اختیار خودمم و فعلا هستم اما خیلی نه! یه چند روز دیگه همه چیز رو جمع و جور میکنم و میرم. فکر کنم نوبت یه شهر دیگه است، یه جای دیگه، شاید یه جای سرد!

***

اما بندر :

  • شهر زنهایی با چادرهای رنگی و روبند و ساقبند زردوزی شده!
  • شهر مردهای تیره و روشن که حتی اگه بشناسنت توی نگاهشون بهت میگن سرحدی!
  • شهر دختران قدبلند و کمر باریک!
  • شهر هزار رنگ هفتاد و دو ملیتی که همه با فرهنگ خودشون زندگی میکنند!
  • شهر رانندگان بیخیال و آروم!
  • شهر کامیونها و باراندازها و اسکله ها!
  • شهر سواحل کشیده و ماسه های گل آلود!
  • شهر بازرا ماهی فروشان بد بو و پر رونق!
  • شهر مردمی که به خودشون ظلم میکنن و حق برایشان بی معنی است!
  • شهر پول و هزینه!
  • شهر بازرگانان و صنعتگران و ترخیصکاران!
  • شهر درس خوندن و بی علم ماندن!
  • شهر پیتزا و ساندویچ و هیوا و کیواف سی و سون و قصر هنر!!!
  • شهر زیتون و انبه و موز و خرما!
  • شهر زیتون و ستاره و سیتی سنتر و اوزی ها!
  • شهر سه راه هایی که فلکه اند و فلکه هایی که چهار راهند و چهار راه هایی که خیابانند!
  • شهر وسوسه ماندن و رفتن!
  • شهر ۶ ماه بهار و ۶ ماه جهنم!
  • شهر بندری‌ها و سرحدی‌ها!
  • شهر پاگیر!
  • شهر شب ها!

دارم برمیگردم. شاید فردا. شاید پس فردا! شاید نه!

 

۱۲/۰۸/۱۳۸۸

+نوشته شده در دوشنبه 18 مرداد1389ساعت13:16توسط امیررضا کاشانی | |

سایه ها تنهاترینند، چراکه همیشه حواسشان به ما هست اما ما هیچگاه نمی بینیمشان...

+نوشته شده در شنبه 16 مرداد1389ساعت22:16توسط امیررضا کاشانی | |

كنار من خانه ساختي تا كه بدانم "ويرانه نشيني بيش نيستم!"

+نوشته شده در چهارشنبه 30 تیر1389ساعت13:15توسط امیررضا کاشانی | |

صداي افسونگر باد در گوش زمان مي‌پيچد و صداي سنگسار تن تو در گوش من!

بي‌خبر آمدي اما شنيده‌ام پروازت ديدني بوده‌است...

افسوس كه اكنون تنها جاري بودنت را مي‌شنوم...

+نوشته شده در شنبه 22 اسفند1388ساعت12:54توسط امیررضا کاشانی | |

باران؛ صداي  غربت ِ دل‌هاي خسته است

دلتنگي ِ عجيب پنجرهء سرد ِ بسته است

تنهاست در نظر كه چنين بيخيال و سرد

در دست ِ پراميد ِ ابر ِ تمنا نشسته است

 

باران؛ حضور در دل ِ يك همدم ِ عزيز

با لهجهء صميمي ِ تاري شكسته است

تاري كه سالها به زير ِ غبار ِ درد

در خلوت ِ اتاقك ِ تاري نشسته است

 

باران؛ هجوم ِ رحمت ِ هر لحظهء خدا

بر خشكي ِ زمان و زميني كه خسته است

يا مرهم ِ دلي كه بُوَد غمسراي ِ عشق

در حسرت ِ نوازش ِ گرمي نشسته است

 

24 دي‌ماه 1388

اميررضا كاشاني

+نوشته شده در جمعه 25 دی1388ساعت13:46توسط امیررضا کاشانی | |

گاهی، دلم برای کسی تنگ می شود

گاهی، درون سینه دلم سنگ می شود

یک روز غرق درهمه رنگ های تو

یک عمر بی حضور تو بیرنگ می شود

 

۲۰ آبان ماه ۱۳۸۸

+نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت15:23توسط امیررضا کاشانی | |

پاییز گرم و روزهای تنهایی

در انتظار بارش تگرگی سخت

بوی نم و رطوبت و شرجی

در بندری که گل شکفد به درخت!

***

این روزهای خستگی ممتد

بی یار و همرهی که شود همدم

شاید که عاشقانه کسی آید

پنهان شود دوباره غصه و ماتم

***

شاید! : همیشه حرف دل عاجز

تا قوتی به دلی فزاید باز

دانم که جز تو کسی ناید

تا گیرم این حجاب پرده راز

***

بودی و روزگار به کامم بود

رفتی و رفته قرارها از دل

کام و قرار عین بودن توست

چون کشتی ام که نشسته به گل

***

هم راه و هم زبان و هم دل و دین

بودی و با تو لحظه ها همه خوش بود

رفتی و رفت دین و دل و آیین

دانی که چشم تو چه مهوش بود؟

***

برگرد! بمان! تاکه کنی روشن

با نور دیده روزهای تارم را

باش آنقدر کنار من خسته

تا بندم از جهان تو بارم را !!!

 

۲۷ مهرماه ۱۳۸۸

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت16:23توسط امیررضا کاشانی | |

اي شب از ديدار يار آشنا، لحظه‌اي نگذشته پنهان مي‌شوي

جاي آنكه تا سحر باشي خموش، مست و پر شور و غزلخوان مي‌شوي؟

لب نمي‌بندي و تا قصر سحر، گويي از ديوانگي‌هاي دلت

خاطرات خفته مي‌آيد به ياد، بي‌جهت زار و پريشان مي‌شوي

اي شب! اي دنياي راز و رمز عشق، در دلت آشوب‌ها داري خموش

تا سحرگاهان دگر راهي كه نيست، از چه رو سويش شتابان مي‌شوي؟

ناز يار و عشوه‌هاي چون تويي، بگذراند لحظه‌هاي آخرم

بگذرد شب‌ها و مي‌دانم يقين، عاقبت از خود پشيمان مي‌شوي

زيستن در خلوت شب عاشقي است، با من عاشق كمي آرام باش

عشق پيماني است با معشوق و يار، بي‌وفا! بشكسته پيمان مي‌شوي؟

ماه! اي روشنگر شبهاي تار، چهره‌ات زيبا و نامت پر بهار

در دلت چيزي شبيه آفتاب، همچو او ناب و درخشان مي‌شوي؟

اي شب! اي دامان امن روزها، خسته‌ام از شادي ايام غم

خستگي‌هايم بگير و خواب كن، ورنه از غم‌ها تو گريان مي‌شوي

يار! اي احساس خوب زندگي، چشم تو روشنگر قلب من است

با نگاهي ظلمت شب را شكن، زاريم ديدي و خندان مي‌شوي؟

رفت ايام و دگر پاييز شد، فصل من! فصل خزان عمر من

رفتنت مثل تمام فصل‌هاست، نرم و آهسته، خرامان مي‌شوي...

 

اميررضا كاشاني – اول مهر 1388

+نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت12:54توسط امیررضا کاشانی |

• در درونم دردی است
که به اندازه دنیای غم آلوده بزرگ است، بزرگ
• وچراغی است
که تنهاست ولیک
تک و تنها خود من از نورش
روشنی می‌گیرم
• وعجب آینه ای است
که فقط یک تصویر
در درونش شده راست
.
.
.
خوبتر می‌نگرم
باز هم این خود من
در درونش تنهاست...

٢٢/٢/١٣٨٧

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت18:35توسط امیررضا کاشانی |

نماز ِ عشق می‌کنم که عاشق ِ محبتم

اسیر ِ مهر و رحمت ِ دقایق ِ محبتم

زبان چه گوید ا َر کسی نفهمد این سرای ِ مهر

یقین بدان که لایقم، که لایق ِ محبتم

 

١٣٧٩

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت18:34توسط امیررضا کاشانی |

ای دوست شراب عشق در ساغر کن

تو زنده دلی بقای خود باور کن

با مستی ِ خود هستی ِ ما را سوزان

با هستی ِ خود مستی ِ ما از سر کن

 

١٣٨٢

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت18:27توسط امیررضا کاشانی |

 با من! نه مسافری که تنهاست هنوز

با تو! نه دلی که غرق دنیاست هنوز

با این من و تو اسیر دنیا دل ماست

با ماست! که این عشق مهیّاست هنوز

۱۳۸۷/۶/۷

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت18:6توسط امیررضا کاشانی |