تبليغاتX
مسافـــر تنهـــــا





















مسافـــر تنهـــــا

شــعـر

باران؛ صداي  غربت ِ دل‌هاي خسته است

دلتنگي ِ عجيب پنجرهء سرد ِ بسته است

تنهاست در نظر كه چنين بيخيال و سرد

در دست ِ پراميد ِ ابر ِ تمنا نشسته است

 

باران؛ حضور در دل ِ يك همدم ِ عزيز

با لهجهء صميمي ِ تاري شكسته است

تاري كه سالها به زير ِ غبار ِ درد

در خلوت ِ اتاقك ِ تاري نشسته است

 

باران؛ هجوم ِ رحمت ِ هر لحظهء خدا

بر خشكي ِ زمان و زميني كه خسته است

يا مرهم ِ دلي كه بُوَد غمسراي ِ عشق

در حسرت ِ نوازش ِ گرمي نشسته است

 

24 دي‌ماه 1388

اميررضا كاشاني

+نوشته شده در جمعه 25 دی1388ساعت13:46توسط امیررضا کاشانی | |

گاهی، دلم برای کسی تنگ می شود

گاهی، درون سینه دلم سنگ می شود

یک روز غرق درهمه رنگ های تو

یک عمر بی حضور تو بیرنگ می شود

 

۲۰ آبان ماه ۱۳۸۸

+نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت15:23توسط امیررضا کاشانی | |

پاییز گرم و روزهای تنهایی

در انتظار بارش تگرگی سخت

بوی نم و رطوبت و شرجی

در بندری که گل شکفد به درخت!

***

این روزهای خستگی ممتد

بی یار و همرهی که شود همدم

شاید که عاشقانه کسی آید

پنهان شود دوباره غصه و ماتم

***

شاید! : همیشه حرف دل عاجز

تا قوتی به دلی فزاید باز

دانم که جز تو کسی ناید

تا گیرم این حجاب پرده راز

***

بودی و روزگار به کامم بود

رفتی و رفته قرارها از دل

کام و قرار عین بودن توست

چون کشتی ام که نشسته به گل

***

هم راه و هم زبان و هم دل و دین

بودی و با تو لحظه ها همه خوش بود

رفتی و رفت دین و دل و آیین

دانی که چشم تو چه مهوش بود؟

***

برگرد! بمان! تاکه کنی روشن

با نور دیده روزهای تارم را

باش آنقدر کنار من خسته

تا بندم از جهان تو بارم را !!!

 

۲۷ مهرماه ۱۳۸۸

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت16:23توسط امیررضا کاشانی | |

اي شب از ديدار يار آشنا، لحظه‌اي نگذشته پنهان مي‌شوي

جاي آنكه تا سحر باشي خموش، مست و پر شور و غزلخوان مي‌شوي؟

لب نمي‌بندي و تا قصر سحر، گويي از ديوانگي‌هاي دلت

خاطرات خفته مي‌آيد به ياد، بي‌جهت زار و پريشان مي‌شوي

اي شب! اي دنياي راز و رمز عشق، در دلت آشوب‌ها داري خموش

تا سحرگاهان دگر راهي كه نيست، از چه رو سويش شتابان مي‌شوي؟

ناز يار و عشوه‌هاي چون تويي، بگذراند لحظه‌هاي آخرم

بگذرد شب‌ها و مي‌دانم يقين، عاقبت از خود پشيمان مي‌شوي

زيستن در خلوت شب عاشقي است، با من عاشق كمي آرام باش

عشق پيماني است با معشوق و يار، بي‌وفا! بشكسته پيمان مي‌شوي؟

ماه! اي روشنگر شبهاي تار، چهره‌ات زيبا و نامت پر بهار

در دلت چيزي شبيه آفتاب، همچو او ناب و درخشان مي‌شوي؟

اي شب! اي دامان امن روزها، خسته‌ام از شادي ايام غم

خستگي‌هايم بگير و خواب كن، ورنه از غم‌ها تو گريان مي‌شوي

يار! اي احساس خوب زندگي، چشم تو روشنگر قلب من است

با نگاهي ظلمت شب را شكن، زاريم ديدي و خندان مي‌شوي؟

رفت ايام و دگر پاييز شد، فصل من! فصل خزان عمر من

رفتنت مثل تمام فصل‌هاست، نرم و آهسته، خرامان مي‌شوي...

 

اميررضا كاشاني – اول مهر 1388

+نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت12:54توسط امیررضا کاشانی |

• در درونم دردی است
که به اندازه دنیای غم آلوده بزرگ است، بزرگ
• وچراغی است
که تنهاست ولیک
تک و تنها خود من از نورش
روشنی می‌گیرم
• وعجب آینه ای است
که فقط یک تصویر
در درونش شده راست
.
.
.
خوبتر می‌نگرم
باز هم این خود من
در درونش تنهاست...

٢٢/٢/١٣٨٧

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت18:35توسط امیررضا کاشانی |

نماز ِ عشق می‌کنم که عاشق ِ محبتم

اسیر ِ مهر و رحمت ِ دقایق ِ محبتم

زبان چه گوید ا َر کسی نفهمد این سرای ِ مهر

یقین بدان که لایقم، که لایق ِ محبتم

 

١٣٧٩

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت18:34توسط امیررضا کاشانی |

ای دوست شراب عشق در ساغر کن

تو زنده دلی بقای خود باور کن

با مستی ِ خود هستی ِ ما را سوزان

با هستی ِ خود مستی ِ ما از سر کن

 

١٣٨٢

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت18:27توسط امیررضا کاشانی |

 با من! نه مسافری که تنهاست هنوز

با تو! نه دلی که غرق دنیاست هنوز

با این من و تو اسیر دنیا دل ماست

با ماست! که این عشق مهیّاست هنوز

۱۳۸۷/۶/۷

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت18:6توسط امیررضا کاشانی |