|
نشاني ات چنين بود: "در اين سوي شب نشستهام و تو در آنسوي روز" يك عمر به دنبالت گشتم تا دانستم: "هميشه در كنارم بودي" اميررضا كاشاني 22 آبان 1390
تو ميروي و من ميمانم! تو تنها ميروي يا من تنها ميمانم؟ اميررضا كاشاني 20 آذر 1390
دلم ميخواهد با كسي حرف بزنم... اما نه تو! دلم ميخواهد جايي باشم... اما نه اينجا! دلم ميخواهد در دنيا زندگي كنم... اما نه اين دنيا! اميررضا كاشاني 12 آبان 1390
شب بود و سكوت، تنها و باهم شب جز صداي سكوت چيزي نشنيده بود سكوت جز تاريكي شب چيزي نديده بود رعدي زد و برقي جست... شب روشن شد! سكوت شكست! اميررضا كاشاني دهم آبان 1390
تو هم شكستي! تو هم زير اين بار ماندي... ترك خوردي از شنيدن غصههايم... تو هم صبور نبودي!!! بيست و يكم شهريور ماه 1390
من سنگ اميررضا كاشاني ششم شهريور ماه نود
سلام دلم هواي دوردستها را ميكند... انگار همراهي نيست! افسوس تو هم همسفر ديگراني! مسافر! هميشه تنهايي... گاهي ديگران همسفرند و گاهي همسفره! اما هيچكس با تو نميماند... سفرهاي نرفتهات هم بيخطر! 31 تير 1390
بر سر بام بلند خانمان، پُر تعلق، بي صدا بنشستهام ميكشم آرام يك جرعه هوا، در درون سينهء بشكستهام پلكهاي بستهام را باز هم، لحظهاي آرام از هم واكنم در خموشيهاي جنگلهاي دور، شايد آنجاها ترا پيدا كنم باز يا بسته تو در روياي من، روبرويم بيخيال و بيدلي بيخيالِ گونههاي خيس من، از براي بوسههايم بيدلي ميكنم پرواز تا آن لحظهها، لحظههاي بودنم در قلب تو لحظههايي كه حقيقت بود و رفت، ماندهام آيا كمي در قلب تو؟ ميشود كمكم سفيد و بي فروغ، رنگهاي صورت و دستان من ميرود جانم وليكن ماندهاست، يادگار خوب تو در جان من نيست ديگر يك نفس از اين هوا، در درون سينه بشكستهام بر سر بام بلند خانمان، بي تعلق، بي صدا بنشستهام اميررضا كاشاني ۱۳ اسفند ۱۳۸۹
سلام در آغوش گرفتن! خرامیدن روح است در روح، آنجا که زمان از رو می رود. تنهایی! خراشیدن روح است با سوهان زمان! 7 دی ماه 1387
سفر معنای تمام زندگیست... کاش همیشه مسافر می ماندم...
سلام ٨/٨/٨٨ میتوانست یک روز به یاد ماندنی باشد : اگر از ۵٠ نفرسربازی که در روز ۴ آذر ١٣٨١ در اتوبوس و در هنگامیکه از کرمانشاه به تهران برای پایان دوره آموزشی می آمدیم و با هم قرار گذاشتیم که ساعت ۵ بعد از ظهر ٨/٨/٨٨ دور آبگیر اصلی جمشیدیه کنار هم باشیم حتی یک نفر می آمد. اگر کسی که مدتها منتظرش بودم که بیاید و میدانست که آنجایم می آمد. اگر توان تنها بودن را در خود بیش از تقویت کرده بودم. اگر توقع نداشتم که کسی بیاید. اما بارش باران تنهایی را زیبا کرد و انتظار را سهل. تصمیم گرفتم تنها باشم و تنهایی خود را باور کنم!!! ۰۸/۰۸/۱۳۸۸
اولین باری که اومدم درست ١٠ شهریور بود و شب بود. اول شرجی و بعد خانم های چادر رنگی که ترک موتور نشسته بودند خاطره ساز شدند. روز اول بعد از مصاحبه عصری رفتیم شهر و دیدم شرجی و گرما یعنی چی!!! همه شرط بسته بودن که نمیتونم تابستون اینجا دووم بیارم... اما آوردم!!!! یکسال بیشتره که اینجام و فردا روز آخر قراردادمه... بعدش در اختیار خودمم و فعلا هستم اما خیلی نه! یه چند روز دیگه همه چیز رو جمع و جور میکنم و میرم. فکر کنم نوبت یه شهر دیگه است، یه جای دیگه، شاید یه جای سرد! *** اما بندر : دارم برمیگردم. شاید فردا. شاید پس فردا! شاید نه! ۱۲/۰۸/۱۳۸۸
سایه ها تنهاترینند، چراکه همیشه حواسشان به ما هست اما ما هیچگاه نمی بینیمشان...
كنار من خانه ساختي تا كه بدانم "ويرانه نشيني بيش نيستم!"
صداي افسونگر باد در گوش زمان ميپيچد و صداي سنگسار تن تو در گوش من! بيخبر آمدي اما شنيدهام پروازت ديدني بودهاست... افسوس كه اكنون تنها جاري بودنت را ميشنوم...
باران؛ صداي غربت ِ
دلهاي خسته است دلتنگي ِ عجيب پنجرهء سرد ِ بسته است تنهاست در نظر كه چنين بيخيال و سرد در دست ِ پراميد ِ ابر ِ تمنا نشسته است باران؛ حضور در دل ِ يك همدم ِ عزيز با لهجهء صميمي ِ تاري شكسته است تاري كه سالها به زير ِ غبار ِ درد در خلوت ِ اتاقك ِ تاري نشسته است باران؛ هجوم ِ رحمت ِ هر لحظهء خدا بر خشكي ِ زمان و زميني كه خسته است يا مرهم ِ دلي كه بُوَد غمسراي ِ عشق در حسرت ِ نوازش ِ گرمي نشسته است 24 ديماه 1388 اميررضا كاشاني
گاهی، دلم برای کسی تنگ می شود
گاهی، درون سینه دلم سنگ می شود یک روز غرق درهمه رنگ های تو یک عمر بی حضور تو بیرنگ می شود ۲۰ آبان ماه ۱۳۸۸
پاییز گرم و روزهای تنهایی در انتظار بارش تگرگی سخت بوی نم و رطوبت و شرجی در بندری که گل شکفد به درخت! *** این روزهای خستگی ممتد بی یار و همرهی که شود همدم شاید که عاشقانه کسی آید پنهان شود دوباره غصه و ماتم *** شاید! : همیشه حرف دل عاجز تا قوتی به دلی فزاید باز دانم که جز تو کسی ناید تا گیرم این حجاب پرده راز *** بودی و روزگار به کامم بود رفتی و رفته قرارها از دل کام و قرار عین بودن توست چون کشتی ام که نشسته به گل *** هم راه و هم زبان و هم دل و دین بودی و با تو لحظه ها همه خوش بود رفتی و رفت دین و دل و آیین دانی که چشم تو چه مهوش بود؟ *** برگرد! بمان! تاکه کنی روشن با نور دیده روزهای تارم را باش آنقدر کنار من خسته تا بندم از جهان تو بارم را !!! ۲۷ مهرماه ۱۳۸۸
اي شب از ديدار يار آشنا، لحظهاي نگذشته پنهان ميشوي جاي آنكه تا سحر باشي خموش، مست و پر شور و غزلخوان ميشوي؟ لب نميبندي و تا قصر سحر، گويي از ديوانگيهاي دلت خاطرات خفته ميآيد به ياد، بيجهت زار و پريشان ميشوي اي شب! اي دنياي راز و رمز عشق، در دلت آشوبها داري خموش تا سحرگاهان دگر راهي كه نيست، از چه رو سويش شتابان ميشوي؟ ناز يار و عشوههاي چون تويي، بگذراند لحظههاي آخرم بگذرد شبها و ميدانم يقين، عاقبت از خود پشيمان ميشوي عشق پيماني است با معشوق و يار، بيوفا! بشكسته پيمان ميشوي؟ ماه! اي روشنگر شبهاي تار، چهرهات زيبا و نامت پر بهار در دلت چيزي شبيه آفتاب، همچو او ناب و درخشان ميشوي؟ اي شب! اي دامان امن روزها، خستهام از شادي ايام غم خستگيهايم بگير و خواب كن، ورنه از غمها تو گريان ميشوي با نگاهي ظلمت شب را شكن، زاريم ديدي و خندان ميشوي؟ رفت ايام و دگر پاييز شد، فصل من! فصل خزان عمر من رفتنت مثل تمام فصلهاست، نرم و آهسته، خرامان ميشوي... اميررضا كاشاني – اول مهر 1388
• در درونم دردی است ٢٢/٢/١٣٨٧
نماز ِ عشق میکنم که عاشق ِ محبتم اسیر ِ مهر و رحمت ِ دقایق ِ محبتم زبان چه گوید ا َر کسی نفهمد این سرای ِ مهر یقین بدان که لایقم، که لایق ِ محبتم ١٣٧٩
ای دوست شراب عشق در ساغر کن تو زنده دلی بقای خود باور کن با مستی ِ خود هستی ِ ما را سوزان با هستی ِ خود مستی ِ ما از سر کن ١٣٨٢ |
About![]()
اينكه الان فقط يه مسافرم... يه مسافر تنها!!! آرشيو ماهانهدی 1390آذر 1390 آبان 1390 شهریور 1390 تیر 1390 اسفند 1389 دی 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 اسفند 1388 دی 1388 مهر 1388 شهریور 1388 پيوند دوستان
گالري عكسهاي اميررضا كاشاني
|